۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه

کتابخونه مرکزی برلینگتون

دیروز فقط استراحت کردم و با دخترم درس خوندم. عصری همسرم اومد دنبالمون اول رفتیم یه دلاری چند تا چیز میخواستم خریدم یه پماد ویکس هم از یه دلاری خریدم بعد از داروخانه کنارش یه شربت اکسپکتورانت گرفتم و بلافاصله خوردم چون سرفه های خیلی بدی میکردم. بعد رفتیم کتابخونه مرکزی برلینگتون و عضو شدیم. من و دخترم رفتیم قسمت بچه ها همسرم هم رفت دنبال کتاب. من که نشستم پای کامپیوتر تا دخترم بازی کنه. خیلی زود چند تا دوست پیدا کرد و اونجا لباس بود لباس پرنسس پوشید و شروع کردن به بازی منم یه ده دقیقه ای پای کامپیوتر بودم و بعد رفتم پیش دخترم. همسرم کتابهایی که میخواست رو پیدا کرد و راه افتادیم. برای check-out هم میتونیم بریم پیش مسئولش هم میتونیم خودمون این کار رو انجام بدیم. این کتابخونه با کتابخونه فرویومال اصلا قابل مقایسه نبود خیلی مرتب تر و مجهزتر بود حتی کامپیوترهاش هدست هم داشت که اگه تو کتابخونه فرویومال بذارن سرِضرب همش غیب میشه. حتی قسمت بازی بچه ها خیلی خیلی بهتر بود. فقط ما پیاده نمیتونیم بریم کتابخونه چون به خونمون نزدیک نیست و باید حتما با ماشین بریم.
بالاخره با پماد ویکس و شربت یه کم حالم بهتر شد و دیشب تونستم بهتر بخوابم.

۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه

بدون موضوع

یکشنبه رفتیم وال مارت یه کم خرید داشتیم بعد هم سوبیز و اومدیم خونه. دوشنبه هم همسرم تعطیل بود بعد از ظهر رفتیم مندرین و اومدیم خونه و من دو ساعتی خوابیدم.
وضع سینه ام خیلی خرابه سرفه های خیلی بدی میکنم انگار گلو و قفسه سینه ام رو از تو خراش دادن. هر چی هم شربت برونکوتیدی میخورم فایده نداره. حالا میخوام یه چهارتخمه درست کنم ببینم درست میشه یا نه.
از وضع هوا نگو که خیلی سرد شده الان سیزده درجه زیر صفره احساس سردی بیست و یک درجه زیر صفر. تورنتو که پانزده درجه زیر صفر و احساس سردی بیست و چهار درجه. عجب کار خوبی کردیم اومدیم اینجاها. همه تورنتو برف نشسته اینجا هیچ اثری از برف نیست. دیروز برف بارید و خیلی کم رو زمینها نشست خیلی کم شاید به قطر نیم سانت.
امروز سه شنبه همسرم بعد از چهار روز تعطیلی و استراحت رفت سر کار. من و دخترم هم باید درس بخونیم که شنبه امتحان ثلث داره.

۱۳۸۸ دی ۶, یکشنبه

ظهر عاشورا





تاسوعا و عاشورای حسینی رو خدمت همگی تسلیت میگم.

پستی از سر بیخوابی

سه چهار شبه که بیخوابم یعنی هیچ جوری خوابم نمیبره دیشب هم به ضرب و زور آرامبخش خوابیدم از دوازده و نیم تا چهار حالا هم ساعت چهار و ربعه و بنده بیدار و کلافه. شب قبلش که تا چهار صبح بیدار بودم و مشغول جمع و جور کردن هال شدم.
مه همه جا رو گرفته هیچی پیدا نیست. سکوت مطلق و فقط صدای تیک تیک ساعت میاد. گاهی هم این دستگاه فن روشن میشه دمای اتاق رو تنظیم میکنه و بعد از چند دقیقه خاموش میشه و دوباره سکوت.
دخترم حسابی با خونه باربیش مشغوله و سرش گرمه.
گفتم تیک تیک ساعت یاد اون ساعتهای قدیمی افتادم که یکیشو مادر بزرگم داشت یه ساعت گرد با دو تا پایه کوچیک فلزی رنگ قابش سبز آبی بود بالاش یه دسته باریک فلزی داشت اینور اونور دسته دو تا برجستگی مثل کاسه فلزی دمرو که همون زنگ ساعت بود یه ثانیه شمار هم داشت که سرش یه پروانه بود.
اصلا حالم خوب نیست تمام صورتم درد میکنه سرفه خشک و آبریزش و سوزش بینی و گلو درد و گوش درد هم دارم حمام آب گرم و آش با فلفل قرمز هم به دادم نرسید که نرسید. ولی اینو بگم که از نظر روحی خدا رو شکر حالم خوبه یه وقت با خوندن این پست نیمه شبانه احساس ناراحتی بهتون دست نده هاا.
دیروز عموی بزرگ عزیزم از انگلیس تماس گرفتن و یه کم باهاشون صحبت کردیم خدا رو شکر حالشون خوب بود.
پریروز با هر کی تو ایران صحبت کردیم نالید. بعد از تلفنها احساس افسردگی بهم دست داد. یکی گفت حوصله ندارم یکی گفت دل و دماغ ندارم خلاصه انگار افسردگی تو ایران همه گیر شده.

۱۳۸۸ دی ۵, شنبه

باکسینگ دی

با وجود مراقبتهای فراوان بالاخره دو روز پیش یعنی همون کریسمس ایو ویروسهای سرماخوردگی از آقای همسر به بنده سرایت کردن و من به سختی سرما خوردم و الان اصلا حال خوبی ندارم ولی چون وبلاگ نویسی جزو واجبات است دارم انجامش میدم.
دیروز یعنی روز کریسمس یه پاتیل آش گذاشتم و با فلفل قرمز زیادی خوردم ولی هنوز خوب نشدم حتما باید دوره اش رو طی کنه دیگه. اون آشه که پختم آش کریسمس بودهاا.
دیروز دوستم بیتا یه آدرس اینترنتی بهم داد که از ساعت هشت شب قبل تا دیشب میتونستیم خرید اینترنتی باکسینگ دی بکنیم. یه جی پی اس خریدیم که قیمت اصلیش پونصد دلار بود و تو حراج شده بود صد دلار.
امروزم رفتیم Maple view mall. خیلی شلوغ بود فکر کنم کل اهالی برلینگتون رو امروز اونجا دیدیم. از سیرز یه کم خرید کردیم و ناهار خوردیم و اومدیم خونه. بعد از ظهر دو سه ساعتی خوابیدم و الان داریم یه فیلم اکشن از آرنولد میبینیم به اسم  True Lies از کانال A&E  و در ضمن من پست مینویسم.

گیاهخواری

امشب یاد یه ماجرایی افتادم به همسرم یادآوری کردم و با هم خندیدیم. ماجرا از این قرار بود که سال هشتاد تو برنامه به خانه بر میگردیم یه خانمی میومد راجع به گیاهخواری صحبت میکرد و آموزش غذاهای گیاهی میداد و در ضمن میگفت تو خونه ما هیچ مدل گوشتی خورده نمیشه و ما گیاهخوار هستیم. این خانم یه پسر کوچیک داشت به اسم علی که یه جلسه این بچه رو با خودش آورده بود تو برنامه و داده بود بغل خانم مجری این بچه هم تازه داشت دندون درمیاورد یه هویج داده بود دست بچه که چون لثه هاش میخاره و داره دندون درمیاره به روش گیاهخواران هویج میدم دست بچم. خلاصه این ماجرا گذشت تا اینکه یه شب من و همسرم رفتیم یه فست فود تو خیابون پهلوی که قبلا رستوران رواق بود و حالا عوض شده بود که اسمش درست یادم نیست و بغل سوپر استار بود.رفتیم جاتون خالی مرغ سوخاری گرفتیم اومدیم بیرون تو فضای آزاد رو میز بشینیم بخوریم که یهو اون خانم گیاهخواره رو دیدیم که تنهایی سر یه میز دیگه نشسته بود و آنچنان افتاده بود به جون مرغ سوخاری که انگار از قحطی برگشته  حالا نخور و کی بخور. اول باورم نشد این همونه خوب که نگاهش کردم دیدم بله خانم از صدا و سیما دراومده بیرون و پریده تو فست فود دلی از عزا دربیاره.

۱۳۸۸ دی ۴, جمعه

کریسمس ایو

آدم دقیقه نودی اینجوریه دیگه هنوز سنتا برای این بچه هیچ کادویی نخریده بود ساعت دو بعد از ظهر همسرم اومد دنبالمون چون کریسمس ایو بود شرکتشون زود تعطیل شده بود رفتیم برلینگتون مال و ایستادیم تو صف که دخترم با سنتا عکس بگیره من یه چرخی تو مال زدم ولی اسباب بازی فروشی ندیدم بنابراین رفتم زلرز قسمت اسباب بازیها و کلی گشتم یه چیزایی دیدم ولی نمیدونستم کدوم رو بگیرم. شب قبلش یعنی چهارشنبه شب من و دخترم با هم یه کارت لیست آرزوها درست کردیم که دخترم با خط خودش برای سنتا نامه نوشت و من تزئینش کردم. نوشت یه عروسک میخوام یه خونه باربی میخوام. گفتم بهش پول رو هم بنویس سنتا شاید برات پول بذاره خودمون بریم هر چی دوست داشتی بخریم (میترسیدم نتونیم بریم خرید و این بچه بدون پرزنت بمونه) کارت رو گذاشت روی دراور اتاقش درخت کریسمس رو هم بردم گذاشتم گوشه اتاقش روی زمین که امسال سنتا کادوش رو کنار درخت کریسمس براش بذاره. خلاصه همینکه تو صف عکس با سنتا بودیم به همسرم گفتم دو تا خونه باربی دیدم یکیش رو انتخاب کن و بخر. یه وقتایی که تو تصمیم گیری و انتخاب در میمونم یه وقتایی که چه عرض کنم تقریبا همیشه از همسر جان کمک میگیرم. خلاصه سنتا رفت زلرز و یکی از اون دو تا خونه ها رو گرفت و برد گذاشت تو صندوق عقب ماشین.

از مهرک عزیز ممنونم بابت راهنماییش. بالاخره نوبت ما شد و یه فرم پر کردیم که عکس رو بلافاصله به آدرس ایمیلمون بفرستن. یه دونه عکس گرفتن و یه فیلم بیست ثانیه ای که سنتا از دخترم پرسید چی دوست داری سنتا برات بیاره اونم گفت پول و یادم رفت (بچه اون لحظه یادش رفت چی میخواست فقط پول یادش مونده بود) سنتا هم گفت سورپرایزت میکنم. شب که اومدیم خونه هر دو تاش رو دیدیم و برای خاله و مادر بزرگها فرستادیم.

بعد از گرفتن عکس با سنتا رفتیم فود کورت و از ژاپن غذای ژاپنی گرفتیم خوردیم و ساعت پنج اعلام کردن که مال تعطیله رفتیم یه گشتی تو شهر زدیم دیدیم خبری نیست جز چراغونی خونه ها بعد اومدیم خونه. من و دخترم زودتر اومدیم بالا و سر دخترم رو گرم کردم تا سنتا بیاد پرزنتش رو یه جا قایم کنه.

خوش به حال دخترم هنوز نمیدونه سنتا کیه منم نمیخوام بهش بگم تو همین رویا بمونه البته فکر کنم تا سال دیگه بفهمه که سنتا باباشه. خیلی اصرار داره شب بیدار بمونه سنتا رو ببینه براش تعریف کردم که نصفه شب وقتی همه خوابیدن و دیگه کسی بیدار نبود سنتا سوار رین دیرش میشه و خونه به خونه و پنجره به پنجره و اتاق به اتاق به بچه ها سر میزنه و لیست آرزوهاشون رو میخونه و یکی از اون آرزوها رو برآورده میکنه. تازه تو رین دیرش هیچ اسباب بازی نیست آخه مجیکه (جادویی) ولی اون دستش رو میکنه توش و یه اسباب بازی درمیاره. خلاصه گفت چطوری میاد تو؟ گفتم خوب مجیکه از پنجره رد میشه. گفت میخوام بیدار باشم ببینمش. گفتم تا همه مردم نخوابن سنتا نمیاد. و این شد که از بیرون که برگشتیم خونه ساعت شش عصر گفت من میخوام برم بخوابم. گفتیم بابا هنوز شب نشده و خلاصه ساعت ده میگفت بخوابین دیگه شب شده خودشم رفت تو تختش و بلافاصله خوابش برد وقتی مطمئن شدم خوابش سنگین شده پرزنتش رو گذاشتم کنار درخت کریسمس.

الان که دارم این پست رو مینویسم ساعت چهار صبحه بی خوابی زده به سرم و یک ساعتی میشه که بیدارم. نیم ساعت پیش دخترم از خواب بیدار شد و صدام کرد گفت چرا سنتا برام پرزنت نذاشته گفتم بخواب میذاره دوباره چند دقیقه بعد صدام کرد من و پدرش هر دو رفتیم تو اتاقش اشک میریخت میگفت سنتا برام پرزنت نذاشته یهو چشمش به جعبه افتاد و خوشحال شد خلاصه نصفه شبی خونه باربی رو از تو جعبه درآوردیم و قرار شد فردا اسباب وسایلش رو بچینیم این بچه هم خیالش راحت شد و رفت خوابید.
یه خبر خوش دارم خبر خوش هم اینه که از چهارم ژانویه راهنمایی رانندگی کارش رو شروع میکنه یعنی اعتصاب تموم شد حالا باید بشینم کتابچه رو بخونم برم امتحان بدم.

خیلی پر حرفی کردم. دیگه حرفی ندارم جز اینکه کریسمس همگی مبارک براتون روزهای خوشی رو آرزو میکنم.

۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه

همینجوری

هوا سرد شده هاا. من بیرون نرفتم فقط عصری رفتم صندوق پست رو خالی کردم. ولی دمای هوا دوازده درجه زیر صفره هوای تورنتو نه درجه زیر صفر.

ما تا ویکند آینده باید هر روز درس بخونیم که امتحانات ثلث اول شروع میشه. فعلا فارسی و دیکته کار میکنیم. ریاضی دخترم خوبه خیلی ریاضی دوست داره و خوب بلده. الان که دارم پست مینویسم تایم استراحتمونه دخترم کارتون میبینه و من پست مینویسم.

این سریال بانو از دیروز شروع شده خیلی از این مدل سریالها خوشم نمیاد و معمولا نگاه نمیکنم حالا شاید بعضی وقتها دیدم.

فیلم پسر تهرانی خیلی قشنگ بود من خوشم اومد امین حیایی واقعا هنرمنده از بازیش خوشم میاد. دیشب فیلم خواب فروش رو دیدیم که برای وقت گذرونی بد نبود.

دیشب که نظرات وبلاگ رو چک میکردم دیدم که همون مریض روانی چند تا دیگه برام کامنت خصوصی فحشهای رکیک و همینطور نفرین گذاشته البته با اسمهای مختلف و فونت فارسی و انگلیسی من نمیدونم اون دیوونه خونه ای که توش زندگی میکنه در و پیکر نداره؟ صاحب نداره؟ خدا میدونه چه اتفاقاتی تو زندگیش افتاده که به این حال و روز افتاده. طرف رو باید زنجیرش کنن اوضاعش خیلی خراب تر از این حرفاست که با دارو احتمالا خوب بشه. امیدی به شفاش نیست ولی شما براش دعا کنین.

دیروز یه آفتاب آبکی رو ساختمون روبرویی افتاده بود امروز هم یه آفتابی بود نمیدونم کجا رفت.

روز آخر مدرسه که ساعت 1:45 دخترم تعطیل میشد نیم ساعت زودتر رفتم نوفریلز یه جعبه شکلات خریدم و کادو کردم برای اون خانم مسنی که چهارراه بالای مدرسه می ایسته ما از چهارراه رد بشیم وقتی برمیگشتیم خونه دخترم بهش داد و مری کریسمس گفت اون خانم خیلی خوشحال شد.

راستی اگه دوست داشتین کامنت بذارین اینجا http://shantemis.blogspot.com/ کامنت بذارین.

۱۳۸۸ دی ۱, سه‌شنبه

یلدا

هفته پیش که رفتیم تورنتو تو پارکینگ سوپر خوراک پارک کردیم که بریم خرید کنیم دیدیم یه ماشین وسط پارکینگ توقف کرده و راه رو بند آورده یه آقای هموطن متمدن هم ازش پیاده شده و داره هوار هوار میکنه یه ماشین دیگه هم پشتش منتظر بود نمیدونم چه اتفاقی افتاده بود که ماشین جلویی برای لجبازی ماشینش رو اون وسط ول کرده بود و به راننده ماشین عقبی میگفت همینجا پارک میکنم و میرم میخوام ببینم چه غلطی میکنی خلاصه با صدای بلند کلی دری وری گفت و دیگه نفهمیدم بعدش چی شد چون ما رفتیم تو سوپر فقط دیدم که ماشین عقبی همینجور منتظر بود و صداش در نمیومد. یادم نیست ماشین جلویی چی بود ولی ماشین مدل بالایی بود. به همسرم گفتم این ملت که اینهمه ادعاشون میشهچه حرکاتی که نمیکنن آبروی هر چی ایرانیه بردن.

حالا شمایی که انقدر سنگ ایرانیا رو به سینه میزنی و تا از ایرانی میگم ناراحت میشی به نظر شما این حرکات توی یه مملکت غریب درسته؟ اینجوری میخوایم نشون بدیم که ایرانیا چه آدمای پرفکتی perfect هستن؟ توقع داریم همه جا هم اون بالا بالاها باشیم و همه تحویلمون بگیرن؟ با این حرکات؟ همین چینیها که آداب معاشرت نمیدونن و از همه جاشون انواع و اقسام صداها و بوها درمیاد هم این حرکات رو نمیکنن.

بگذریم.

یلداتون مبارک

ما هم سه تایی یلدامون رو جشن گرفتیم. انار که داشتیم دون کردم. یه قابلمه آش رشته با سیر فراوون هم درست کردم. بابای خونه هم هندوانه و کیک و یه مرغ سوخاری با طعم باربیکیو خرید و به جای آجیل یه ظرف مغز تخمه آفتابگردون. خلاصه خوردنیها رو خوردیم و سریال آشپزباشی و قسمت آخر گاوصندوق رو هم دیدیم و چون کتاب حافظ نداشتیم نشستیم مجله ایرانی خوندیم. داستانها و ماجراهای واقعی داره نوبتی یکیمون خوند و اون یکی گوش کرد. بعدشم خوابیدیم.

دیشب منیژه تماس گرفت با هم حرف زدیم گفتم ما حافظ نداریم اون گفت ما دو تا داریم هم فارسی هم انگلیسی. من نفهمیدم این حافظ کی انگلیسی یاد گرفت. از بچگی بلد بود یا کلاس ای اس ال رفت یاد گرفت؟!

خواستم یه مطلبی رو عنوان کنم. یکی دو تا کامنت گرفتم راجع به زندگینامه نویسندگان وبلاگهای دیگه. دوست عزیز به من ربطی نداره آقای فلانی بچگیش چطوری بوده مادرش چیکار میکرده پدرش کی بوده و حالا چیکار میکنه. شما اگه خیلی دوست داری یه وبلاگ بزن هر چی دلت میخواد توش بنویس.من نه شما رو میشناسم نه اون آقا رو.

واقعا از این خاله زنک بازیها متنفرم. من نمیفهمم چرا تو زندگی مردم سرک میکشین؟

۱۳۸۸ آذر ۳۰, دوشنبه

اسپم

خیلی جالب و عجیبه دو سه روزه که به آدرس ایمیلم حمله شده. یهو پنجاه تا ایمیل چرت و پرت برام میاد همه هم فارسی و بصورت جواب انگار که من براشون ایمیل فرستادم و اونا بهم جواب دادن.

جمعه شب رفتیم یه مال تو اوک ویل بار دوم بود میرفتیم یه بار هم هفته قبلش رفته بودیم. اتفاقا جمعه شب یه گروه ده پانزده نفره از خانم و آقای جوان و مسن اومدن اونجا و کنسرت اجرا کردن خیلی قشنگ بود منم دوربینم همراهم بود و ازشون فیلم گرفتم که اگه تنبلی اجازه بده و حوصله کنم سر فرصت با بقیه ویدیوهایی که قبلا قول دادم میذارم.

شنبه رفتیم تورنتو دخترم رو گذاشتیم مدرسه و خودمون رفتیم دکتر آخر سر بصورت حضوری از منشی دکتر وقت متخصص غدد رو گرفتم برای بیست و چندم مارچ بهم وقت داده یعنی اگه چیزیم هم نباشه حتما تا اونموقع غده تیروئیدم سرطانی میشه. بگذریم. یه سری آزمایش و سونوگرافی برامون نوشت و اومدیم بیرون. به دکتر گفتم وضعیت درمانی کانادا، حرفم رو قطع کرد و گفت افتضاحه از این بدتر هم میشه.

رفتیم فرویومال به صرف قهوه تیم هورتونز و دو تا کارت بینگو که هیچکدوم برنده نشدیم. بعد از فرویومال رفتیم اقبال که دو تا کارت تلفن بخرم.

بعد از ظهر رفتیم پلازای مزخرف ایرانیا (چرا مزخرف؟) حالا میگم رفتیم ناهار خوردیم و خرید کردیم و اومدیم سوار ماشین بشیم دیدیم یه هموطن متمدن عوضی وحشی، زده به ماشینمون و در رفته.خدا ازش نگذره.

شنبه مدرسه دخترم برنامه غذای گرم داشتن و از قبل پول داده بودیم و براشون چلوکباب گرفته بودن.

مدرسه دخترم که تعطیل شد یکراست اومدیم به طرف خونه و ساعت یک ربع به شش خونه بودیم.

یکشنبه به خواب و آشپزی و دیدن فیلم و سریال گذشت و اصلا از در خونه بیرون نرفتیم.

امروز یه تلفن از مالتی کالچرال سنتر داشتم یه خانم ایرانی بود. چند دقیقه ای با هم صحبت کردیم. مکالمه خوب و امیدوار کننده ای بود. توضیحاتش بمونه برای وقتی که قطعی شد.